تبليغاتX
هستی

هستی

تو باید این ( هستی ) را لمس کنی

در زمین هستی و می خواهی پرواز کنی
حال خواهم پرسید
چه خبر از دژ بالا داری ؟
من نمیدانم پرواز چگونه است ! اما
لا اقل میدانم
که پریدن تا اوج
قدرتی میخواهد ، به اندازه ی باد
من تورا در طپش ستاره ها می بینم
و برو بالا تر
اولی نه ، دومی هم رد کن ، برو بالاتر تا اوج
اوج یعنی عبور از هفت اقلیم خدا
اوج یعنی پریدن تا خدا
ایست
اینجا نوشته است
پرواز ممنوع

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط محمد جواد |


مطلبی جالب با عنوان(هستی شناسی و انسان شناسی) بزودی ، قسمت به قسمت

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط محمد جواد |


برنامه نویس موجودیست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمی خمیدگی روبروی خود را نگاه می کند.

 این موجود توانایی بسیار زیادی در گیر دادن به یک موضوع و پلک نزدن را داراست.

بیشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپری می کند و فقط انگشتانش دارای فعالیت بسیار زیاد هستند. غالبا بصورت انفرادی یافت می شود و در پاسخ به مخاطب همواره می گوید: چی؟

۹۹٪ آنها شب زیست هستندو دنیای وی فقط نیم متر جلوتر از چشمانش می باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط محمد جواد |


ملا نصر الدين عاشق دختر پادشاه بود. با احساسات زياد به اوگفت : تو زيبا ترين و دوست داشتني ترين زني هستي كه تا به حال ديده ام؛ و نمي توانم بدون تو زندگي كنم. با شنيدن اين حرف دختر شروع كرد به گريستن از روي خوشحالي.

آن وقت ملا برگشت و گفت : اما من در گذشته همين را به خيلي از زنها گفته ام. مي گويم بدون آنها نمي توانم زندگي كنم . اما به زندگي ادامه ميدهم . و قصد دارم طوري زندگي كنم كه فرصت هايي داشته باشم تا اين را به زنان ديگري هم بگويم . و من با زنان بسياري با همين كليشه كه تو زيبا ترين زن روي زمين هستي ؛ سخن گفته ام .

اين سخن دختر را شوكه كرد و به شدت آزرده و عصبي شد. آن وقت ملا گفت: من فقط شوخي كردم و بدون تو واقعا نمي توانم زندگي كنم . و دختر با ديگر خوشحال شد.

(( مردان ميدانند كه مي توانند همچون يك هنر پيشه زندگي را بگذرانند و با دنيا همچون يك بازي برخورد كنند و وقتي خود وارد بازي ميشونند تحمل هيچي را ندارند))

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط |


روز آخره ، دلم گرفته
خیلی دوستش داشتم ، چرا انقدر زود تموم شد ؟
دلم میخواد گریه کنم
خیلی دوستش دارم
خیلی پر برکته
اما دیگه تموم شد
احساس می کنم
. . .
 
 
 
فرودگاه مهر آباد ساعت 23:15

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط محمد جواد |


میخوام یه قصه بگم از سرشت آدما

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا!

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود !

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !

یه روزی خدا اومد یه ذره خاک گرفت !

برا خوشحالی تو این زمین رو آفرید

این همه کهکشونو روی دامن تو چید!

برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد !

با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد !

برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد !

برای بچگی هات زمین رو گهواره کرد !

از سیاهی چشات قطر ه ای جوهر گرفت!

بعد از اون شد که دیگه , شب زیبا سر گرفت !

ز صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !

دونه های اشکتو روی دریاها پاشید !

امید رو به یاد تو به زمین ارزونی کرد !

از غم چشمای تو پاییزو زندونی کرد!

روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد!

با گلاب عشق تو دل ها رو معنا می کرد!

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط |


چرا ترک گناه نمی کنم ؟

در حالی که این همه می گویم از غضب خدا می ترسم !!!!!!

وقتی من از غضب و قهر خدا خوف داشته باشم . نباید و نمی توانم مرتکب گناه و عصیان بشوم ...

ای کاش بند از زنجیر هوس و شهوت و گناهان کوچک و بزرگ وا می کردم و دل به خواسته و تدبیر خداوندی ات می دادم .

ای کاش هیچ وقت ......

ای کاش هیچ وقت گناه نمی کردم .

خدایا شرمنده ام از زیاد گناهانی که انجام داده ام . شرمنده ام

پروردگارا,

از قدر نشناسی خود , از این که هر روز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم

ای خدای بزرگ

چه بگویم از کدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم

خدایا

به کدامین گناه اشک شرم از دیده جاری سازم

هر وقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم , اشک در دیگانم جمع شد و بغض شرم و پشیمانی از گناهان , دیگر مجال سخن گفتنم نداد.

بارالها

مرا از این منجلابی که در ان گرفتار شده ام نجات ده

به این پرنده اسیر , پر و بالی ده تا خودش را از این قفس رهایی بخشد و طعم ازادی و رهایی را تجربه کند.

خدایا

مرا فرصتی ده تا پاک بو دن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای یک لحظه انچه باشم که تو می خواهی .

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط |


 

روحم را هفت بار سرزنش کردم !

بار اول وقتی که تلاش کردم با سو استفاده از ضعیف خودم را ارتقا دهم.

بار دوم وقتی که پیش کسانی که واقعا می لنگیدند وانمود کردم که چلاقم .

بار سوم وقتی که موقع انتخاب به جای سختی . راحتی را انتخاب کردم .

بار چهارم وقتی که اشتباه کردم. خودم را با اشتباهات دیگران تسلی دادم.

بار پنجم وقتی که به خاطر ترس رام شدم و بعد با صبر و حوصله ادعا کردم که قوی هستم .

بار ششم وقتی که جامه هایم را بالا نگه داشته ام تا با خاک زندگی بر خورد نکنند.

بار هفتم وقتی که سرود ستایش خداوند رامی خواندم و آن خواندن را عملی پرهیزکارانه در نظر داشتم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط |


سلام به همه ی دوستای گلم که حتی با نبود مطلب جدید بازم به اینجا سرزدن

واقعا معذرت میخوام خیلی سرم شلوغ شده ولی قول میدم که بزودی دوباره اینجا رونق بگیره

دوستون دارم

 

                                                       محمد جواد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط محمد جواد |


 

آه ٬ ای خدای خوب و دوست داشتنی !

مگر زن چه کرده است که باید اینچنین مکافات ببیند ؟

به کدامین جرم زن را از عشق محروم می کنند ؟

آه ٬ ای قادر متعال !

چرا این بار سنگین را بر دوش های من نهادی ؟

چرا زن را لطیف و شکننده می آفرینی ٬

آنگاه او را می شکنی ؟

می دانم ٬ من ذره ام و تو بی نهایت.

اما نمی توانم که نپرسم .

می دانم ٬ من غبارم و تو طوفان ٬

اما چرا در من پیچیده ای ؟

من نادانم و تو دانای کل ٬

پس چرا چنین می کنی ؟

تو زن را از جنس لطافت و عشق آفریدی ٬

اما چرا با خشونت او را از عشق محروم می سازی ؟

با یک دست او را به اوج می بری و با دست دیگر به حضیضش می کشانی !

نمی دانم چرا !

در جانش حیات دمیدی و در دلش تخم مرگ کاشتی !

شاهراه شادمانی ها را نشانش دادی و به بیراهه س شور بختی اش کشاندی !

نغمه های شادمانه اش الهام کردی  و دهانش را به اندوه و رنج دوختی !

زخمش را التیام بخشیدی و وجودش را درد و رنج پیچیدی !

تو بودی که هوس را در دل زن نشاندی و آنگاه دل هوسناکش را شرمسار ساختی !

تو وادارش می کنی از جام مرگ شراب زندگی بنوشد !

او را با اشکهایش می شویی و با همان اشک ها ویرانش می کنی !

تو بودی که چشمانم را با عشق بینا کردی و آنگاه آن ها را بستی !

تو طعم بوسه را بر لبانم نشاندی و سنگ ندامت را بر سرکوفتی !

تو بودی که گلی سپید در دلم کاشتی و اطرافش خار بر افراشتی !

تو دل مرا به کسی گره زدی و مرا به دیگری سپردی !

ای خدای خوب و مهربان !

یاری ام ده تا نلغزم و آلوده نشوم .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط |